-خب نفس خانم بازم بهم رسیدیم
-میگن از هرچی بدت میاد سرت میاد حکایت منه
-نفرمایید خانم ،حالا من شدم آدم بده
-من کلا از همه جنس مخالف بدم میاد منظورم فقط شما نبودین
-چون از یکی بدی دیدی همه رو به یه چشم نبین
-فقط بد نکرد باهام منو از خودم گرفت ،شماهم جای من بودی متنفر میشدی از همه آقای دکتر
-اولا من اسم دارم بهم نگو دکتر خوشم نمیاد ، دوما آدم یه اشتباه و دوبار انجام نمیده که میتونی به خودت و دیگران یه فرصت دیگه بدی
نفس پوزخندی زد و گفت
-فرصت ،دلتون خیلی خوشه ،مگه چیزی هم ازم مونده ،اصلا کی میاد منه درب و داغنو بگیره
-دل توام خوش میشه یه روزی ، درب و داغون منظورت این ابروهای برنداشته یا اون جوشای رو صورتت هستش، به نظر من که خیلیم بهت میان
نفس آهی کشید
-کاش مشکل همین بود فقط ،شما نمیدونین من چی سرم اومد
-منم اینجام که بدونم که کمکت کنم،نمیخوای برام بگی چی سرت اومده
نفس بغض تو گلوشو پایین داد و به چشمای امیرعلی نگاه کرد و گفت
-میترسم بگم و ازم بدتون بیاد
-تو هرچی بگی و هر اتفاقی افتاده باشه برات هر کاری کرده باشی مطمئن باش من بازم همین امیرعلی میمونم
نفس شروع کرد از مرگ مادرش گفت از اینکه باباش اونوباعث مرگ مادرش میدونست گفت از نبود پدرش ،از اینکه چقدر احساس کمبود محبت میکرد ،از افسردگی که سراغش اومده بود،از اومدن علیرضا تو زندگیش ،از اینکه چقدر حالشو خوب میکرد ،از آرامشی که بهش میداد ،از روزای خوبشون ، خندهاشون ، نقش1 که واسه آینده کشیده بودن از قول هایی که علیرضا بهش داده بود، همه اینا رو گفت اما به یه جایی که رسید دیگه گریه هاش به هق هق تبدیل شد حس کرد دیگه نمیتونه نفس بکشه ،امیرعلی وقتی حالشو دید لیوان آبی رو جلوش گرفت
-نفس یکم از این بخور بسه هر چی تعریف کردی
لیوان آب رو یک نفس سر کشید
-ممنون
-میخوای دیگه ادامه ندی
-نه بذارین همشو بگم
-میترسم حالت بد شه
-مگه از این بدترم میشه
و دوباره شروع کرد از روزی که خودشو تقدیم علیرضا کرد از روزی که بزرگترین اشتباه زندگیشو انجام داد ،از خیانتی که دید
-من همه چیزمو بهش دادن اونوقت اون این بلا رو سرم آورد ، بهم گفت حالش از من بهم میخوره ،گفت دیگه حتی نمیخواد صدامو بشنوه ، علی که یه شب باهام حرف نمیزد خوابش نمیبرد ،اونی که واسم از آینده و روزای خوبی که پیش رو داشتیم حرف میزد ، اونی که میگفت یه قطره اشکمو نمیتونه ببینه ،همون این بلا رو سرم آورد همون باعث شد من حتی بقیه راه زندگیمم اشتباه برم ،زندگی هیچ وقت بهم روز خوششو نشون نداد
امیر علی بیشرفی زیر لب گفت
-متاسفم واقعا
-تاسفم خوردن چه فایده ای دارد وقتی که دنیام دیگه خراب شده ،همش با خودم میگم اگه بابام بود اگه ولم نمیکرد اگه مهر و محبتشو ازم دریغ نمیکرد دل خوش نمیکردم به حرفای الکی علیرضا ، الان منم میتونستم از ته دل بخندم
-ببین نفس میدونم خیلی سخت بهت 1ه خیلی اشتباه کردی ولی هرچی بود دیگه گذشته ؛ باید قوی باشی باید دوباره رو پاهای خود وایسی من مطمئنم تو از پسش بر میای
-چه جوری ، تو یه لجن زار گیر کردم چه جوری خلاص شم ازش
-ببین اول اینکه هرچی داری از گذشته رو باید نیست و نابود بشه هرچی که تو رو یاد گذشته میندازه باید ازش فاصله بگیری ، از این به بعد موزیک فقط شاد گوش میدی، درستا خوب میخونی منم کمکت میکنم روزی یکی دوساعت میام دنبالت و میبرمت بیرون ،اوکی
نفس به این حرفای امیرعلی پوزخندی زد و گفت
-شما همه مریضاتون اینجوری درمان میکنین اقای دکتر
-خیلی لجبازی تو دختر ،تو با اون همه یه فرقی داری نفس خانم
-چه فرقی اونوقت
امیرعلی خواست بگه تو همه ذهن این آقای دکتر و مشغول خودت کردی اما نتونست شاید چون هنوز مطمئن نبود به حس و حالش یا شاید میترسید از واکنش نفس واسه همین گفت
-خب معلومه از طرف بهترین دوستم معرفی شدی و دوست خواهرمی
و بعد برای اینکه نفس سوال دیگه ای نپرسه کیفشو برداشت و گفت
-من دیگه برم حرفام یادت نره ،ضمنا توی تل بهت پیام میدم ،یکم استراحت کن خیلی خسته شدی فعلا
-بخاطر همه چی ممنون ،انگار یه بار از دوشم برداشته شد ، کاش همه مثل شما بودن ،این روزا خیلی کم پیدا میشه آدمی که قضاوتت نکنه
امیرعلی به این تعریف نفس لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت
و نفس موند و تصویر لبخند امیرعلی تو ذهنش
.
.
.
ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: ساناز شمس